به نام آنکه هستی نام از او یافت

تحلیل برخی مضامین مشترک در کتب ادبیّات دبیرستان

یونس محمودزاده دبیر زبان و ادبیّات فارسی دبیرستان­های ناحیه 1 شهرستان ارومیّه

            هر درسی از کتاب را برای تدریس پیش روی خود می­گشاییم گویی آماده­ی گام­زدن در گلزاری از گل های معانی رنگین وآهنگین هستیم؛ گل­های خوش­رنگ معانی چون:«تاثیر نیایش، وارستگی و پاکبازی،آگاهی خدا بر دل­ها و نزدیکی او به انسان،عنایت مقصود عامل رسیدن به مقصد، نارسایی علوم وآگاهی­های انسان وناتوانی او از درک و توصیف خدا ، توحید افعالی و همه­ی امور را تحت اراده­ی پروردگاردانستن،اتّکا به خدا وند و استمداد از او، توصیه به نیکی و مهربانی به دیگران ، سلم و مدارا حتّی بادشمنان ، ذمّ حرص وآز وطمع که عامل خواری است، مذمّت تملّق ،اتّحاد و همدلی، نشاط در زندگانی و امیدواری، ارزشمندی وقت و اغتنام فرصت و دم­غنیمتی ،داشتن تأمّل و دقّت و فراست، توصیه به تهجّد، دوری از همنشین نامناسب، عبرت­پذیری از سرنوشت دیگران،کارسازی  صبر، دوری از شهرت­طلبی، داشتن جهان­بینی حقیقی و صدها مفهوم عالی و والای دیگراز این دست.

            امّا مضمون­آفرینی عشق چون خود عشق ، بی­کرانه است. موضوعاتی نظیر نمودهای مختلف عشق، ارزش­بخشی عشق به عاشق، حرکت بخشی عشق، درمان­بخشی عشق ، پایداری در عشق تا ابد،امنیّت جهان عشق، ناامنی راه عشق،رهایی از عشق ممکن نیست، طلب عنایت معشوق ، غیرت عشق و معشوق و عاشق ، بلاطلبی عاشق،بی­توجّهی عاشق به رسوم، جفاکاری و بی­وفایی معشوق، عشق قابل بیان نیست، فراوانی عشّاق ، کتمان اسرار عشق وافشاگری گریه­ی عاشق، ناز معشوق و نیاز عاشق،قدرتمندی معشوق ، استغنا بخشی عشق، پریشانی و بی­قراری و عدم صبوری عاشق ، پایداری در عشق حتّی بعد از مرگ ، جهانی­تازه­ساختن با عشق،ترک عشق ممکن نیست،ضعف عقل مآل­اندیش در مقابل عشق، خلود بخشی عشق،ازلی و ابدی­بودن عشق،جذبه­ی معشوق، زردی چهره­ی عاشق، فروتنی عاشق، اتّحاد عاشق و معشوق و فنای عاشق  و....

       یکی از نکته­های باریک در امر تدریس متون ادبی به ویژه در شعر ،شناسایی شعوری است که در آن نهفته­است .منظور از شعور همان پیام و به اصطلاح، مضمون اصلی( main idea) است که در سخن پنهان است. تفهیم و تفاهم این مفاهیم، نیاز به تمرین و تکرار دارد و دست­موزه و یاریگر خواننده در درک درست از یک شعر خواهدبود به ویژه جایی که یک موضوع به صور گوناگون بیان شده­است.

      در مقایسه­ی دو داستان حماسی از فردوسی ابیات هم مفهوم زیبایی به ویژه در زمینه های حماسه می­توان یافت و در کنار هم قرار داد به عنوان نمونه سه بیت زیر بیانگر زمینه ی ملی است:

بیامد که جوید زایران نبرد        سر هم­نبرد اندر آرد به گرد   (ادبیات دوم ص9ب2)

چه باید مرا جنگ زابلستان        و یا جنگ ایران و کابلستان

که ایرانیان را به کشتن دهم        خود اندر جهان تاج بر سر نهم   (ادبیات سوم ص10ب23 و25)

یا مفهوم « رجز و مفاخره وهل من مبارز»را در دو بیت زیر می توان دید:

خروشید کای فرخ اسفندیار         هماوردت آمد برآرای کار(ادبیات سوم ص 9 ب5)

خروشید کای مرد رزم­آزمای      هماوردت آمد برآرای کار(ادبیات دوم 8 ب12)

یا وقوع درگیری شدید در ابیات زیر:

برآن گونه رفتند هردو به رزم       تو گفتی که اندر جهان نیست بزم(ادبیات سوم ص9 ب14)

بشد تیز رهام با خود و گبر همی گرد رزم انرآمد به ابر

به گرز گران دست برد اشکبوس زمین آهنین شد سپهرآبنوس(ادبیات دوم ص8 ب3 و5)

زسم ستوران در آن پهن دشت    زمین شش شد و آسمان گشت هشت (ادبیات سوم  ص13)

یا طولانی شدن جنگ در ابیات زیر پیام مشترک است

برآهیخت رهام گرز گران       غمی شد زپیکار دست سران(ادبیات دوم ب6)

پراگنده گشتند زآوردگاه           غمی گشته اسبان و مردان تباه

کف اندر دهان شان شده خون و خاک    همه گبر و برگستوان چاک چاک(ادبیات سوم ب34 و35)

وموارد بسیار دیگر ....

          معنی روان تاحدودی می­تواند یاریگر ما در درک شعور شعر باشد .اما شناخت مفاهیم رایج به­خصوص مضامین مشترک در میان متون ، ما را در دریافت  سریع منظور گویندگان و شاعران یاری­خواهدکرد. بنابراین ضرورت دارد این مفاهیم رایج در کتب ادبّیات فارسی، شناسایی و با تعابیری کوتاه و رسا نمایانده شود.

       به عنوان مثال «طلب عشق در دل» یک موضوع رایج در متون ادبی است که خواجه عبدالله انصاری چنین می­ گوید: «الهی جان ما را صفای خود ده و دل ما را هوای خود ده»(ادبیات سال دوم ص1) و شیخ بهایی چنین می­سراید:«خانه­ی دل ما را از کرم عمارت کن    پیش از آن که این خانه رو نهد به ویرانی»(ادبیات سال سوم ص 109) در جای دیگر از کتاب سال سوم در شعر خاقانی آمده­است:

«این دردها که بر دل خاقانی آمده است     یک یک نگر که بهر دوا می­فرستمت »(همان،ص103)

      درهرسه نمونه هدف گوینده طلب عشق ومعشوق است واین خواستاری عشق سبب ساختن تعبیرات گوناگونی در ادب منظوم ومنثور است. به عنوان نمونه می­خوانیم که وحشی بافقی  با دلسوختگی تمام ،منظومه­ی فرهاد و شیرین خود را چنین  با طلب و خواستاری محبّت الهی می­آغازد:

 الــهـــی  سـینــه‌ای ده آتـش افــروز              در آن سیـنــه دلــی وآن دل هـمـه ســوز

هر آن دل را که سـوزی نیست، دل نیـست               دل افســرده غیــر از آب و گـل نـیـســت

دلـم پــر شعـلـه گـردان ، سینـه پـردود              زبانــم کــن بــه گفــتــن آتــش آلــود

کــرامــت کــن  درونــی درد پـــرورد              دلـــــی در وی  درون درد و بـــــرون درد

(غزلیّات وحشی بافقی)

        در این مقال ما به برخی مفاهیم مشترک بین کتب ادبیّات دبیرستان به عنوان نمونه اشاره خواهیم کرد  :

تعالی خواهی انسان

«این گل‌دسته‌های مسجد بدجوری هوس بالارفتن را به کلّه‌ی آدم می‌زد.ما هیچ کدام کاری به کار گلدسته‌ها نداشتیم امّا مدام توی چشممان بود. توی کلاس که نشسته‌بودی یا توی حیاط که بازی می‌کردی ومدیر مدام پاپی می‌شد وهی داد می‌زد که :اگه آفتاب می‌خوای این ور ,اگه سایه می‌خوای اون ور...»

         این‌ها عباراتی است که «جلال» ادب فارسی درونمایه ی داستان خود را تبیین می کند وآن ، تعالی خواهی وکمال‌گرایی انسان است وگرایش به عالم بالا ونجات و رهایی از محدودیّت مادّی بشری  است که آل احمد با لحنی صمیمی ومحاوره ای طرح می کند.

        امّا این موضوع را مولانا دربیت چهارم از «نی نامه »به شکل شاعرانه‌تروبا رنگی عرفانی بیان می کندومی‌گوید «هرکسی کاو دور ماند از اصل خویش/بازخوید روزگار وصل خویش» یعنی هرکه از وطن اصلی خود دورشود سعی می کند به آن جا برگردد؛همان جایی که حافظ نیز دلخوشی و آرامش خاطر خود را در آن جا می‌بیند

«مایه‌ی خوشدلی آن جاست که دلدار آن جاست/می کنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم»

نکته ی مشترک سخن آل احمد وکلام مولانا در پاپی شدن وجوّ حاکم وبیت قبلی مولاناست که می گوید :«سینه خواهم شرحه‌شرحه از فراق /تا بگویم شرح درد اشتیاق» ومولانا در این بیت ودر واقع در جای‌جای مثنوی از حضور نااهلان در مجلس خود می‌نالد واین بزرگ‌ترین تنبیه روحی برای جان آگاه اوست همان گونه که جلال نیز در ادامه ی داستان به خاطر این تعالی‌خواهی تنبیه می‌شود

درمعارف اسلامی آمده است که روح انسان از روحستان الهی جدا شده است ودر قالب تیره‌ی جسم اسیر شده‌است.امّا هر روحی متوجّه این دوری نیست «فیل باید تا بخوابد او ستان /تا ببیند او به خواب هندوستان /خر زهندوستان نکرده اغتراب /او نبیند هیچ هندوستان به خواب».

      روح انسان آگاه وآشنا به حقایق چون روح مولاناست که متوجّه جدایی و دوری شده است «جان گشاید سوی بالا بال‌‌‌ها/درزده تن در زمین چنگال‌ها» همین مضمون را درغزلی از مولانا در ادبیّات فارسی سال دوم می‌‌بینیم که گرایش انسان به عالم علوی در سراسر غزل موج می‌زند«هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست/ما به فلک می‌رویم عزم تماشا که راست....»

از استاد فقید دکتر قیصر امین‌پور یک رباعی دلنشین در ادبیّات پیش‌دانشگاهی آمده‌است با عنوان «گم‌کرده‌ی دیرین» که باز بیانگر همین مفهوم تعالی خواهی وکسب معرفت از شهدا ورفتن از این دنیای فانی است «بیا ای دل از این جا پربگیریم/ره کاشانه ی دیگر بگیریم/بیا گم‌کرده ی دیرین خود را /سراغ از لاله‌ی پرپربگیریم»

   نوعی مفهوم رهایی از تنگنا وبازگشت به جای مورد علاقه و زندگی آرمانی خود در درس «بوی جوی مولیان» ادبیّات فارسی سال سوم نیز دیده می‌شود آن جا که محمّدبهمن بیگی کارمندشدن را محبوس‌شدن ومدفون‌شدن در دفتر یا اداره ای می‌داند وبا نامه ی برادرش که زندگی آزاد عشایری را به یاد او می‌آورد وشوق بازگشت را در او ایجاد می کند؛به شیوه ی امیر سامانی که شتابان به سوی بخارا برمی‌گردد؛او نیز به ایل خود بال و پر می‌گشاید وبه زندگی واقعی می‌رسد.

 

    باری ,کوشش انسان برای شناخت جهان فراتر از کره ی خاکی وعروج و بالارفتن و رسانیدن روح جزئی خود به روح کلّی والهی در متون ادبی ما به ویژه متون عرفانی کلاسیک ادب فارسی ,بسیار دیده می‌شود بسامد این مضمون در شعر حافظ بالاست  وما در زیر نمونه‌هایی می‌آوریم:

به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار                                           که از جهان ره و رسم سفر بیندازم

عــــزم دیــــدار تــــو دارد جــــان بـــر لــب آمــده    بــازگـــردد یـــا بــرآیـــد چـــیـســت فــرمــان شــمــا

تـنــم از واسـطــه دوری دلــبــر بــگــداخـت                     جانــم از آتـش مهـر رخ جـانـانـه  بسـوخـت

دل مــن در هــوس روی تــو ای مــونــس جـان                     خـاک راهـیـسـت کـه در دست نسیم افتادست

کــه ای بـلـنــدنـظـر شـاهـبـاز سـدره نـشـین                     نشیـمن تـو نـه ایـن کنـج محـنـت آبـادسـت

تــو را ز کـنـگــره عــرش مـی‌زنـنــد صـفـیـر                     نـدانـمـت کـه در ایـن دامگـه چـه افتـادسـت

یا در نمونه­های زیر:

چرا نه در پی عزم دیار خود باشم                                               چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم

 

  ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست/به هوای سر کویش پرو بالی بزنم

      در ازل بالا نشین بودیم و ما را تا ابد/جذبه ی او می رسد ما را به بالا می‌برد

        غم غریبی وغربت چوبرنمی‌تابم/روم به شهر خود وشهریار خود باشم

چوکار عمر نه پیداست باری آن اولی/که روز واقعه پیش نگار خود باشم

 من ملک بودم و فردوس برین جایم بود/آدم آورد در این دیر خراب‌آبادم

 ما زدریاییم و دریا می‌رویم/ما زبالاییم و بالا می‌رویم

جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت/دست در حلقه ی آن زلف خم‌اندرخم زد

 اختر ما نیست در دور قمر /لاجرم فوق ثریّا می رویم

 چوسیلیم و چوجوییم ,همه سوی تو پوییم/که منزلگه هر سیل به دریاست خدایا

پس عدم گردم عدم چون ارغنون/گویدم انّا الیه راجعون

آن چه از دریا به دریا می رود/از همان جا آمد آن جا میرود

از سخن صورت بزاد و باز مرد/موج خود را باز اندر بحر برد

ازمضیق حیات درگذری/وسعت ملک لامکان بینی

         الهی دوست ترین وقت ها براین بنده ی مسکین گنهکار لقای توست

تاکید بر رزّاق و ستّاربودن خدا

       «شخصی تفسیری بر قرآن نوشته بود و به بغل گرفته می‌رفت با بهلول روبه‌رو شد .بهلول پرسید: کجا می‌روی ؟مفسّر پاسخ داد :تفسیری بر قرآن نوشته­ام .پیش خلیفه می‌برم تا اجرتی بگیرم .بهلول پرسید: من مدّت‌هاست ؛تفسیر این آیه را می‌جویم :«ایّاک نعبد و ایّاک نستعین ...» در تفسیر این آیه چه نوشته ای ؟شخص مفسّر برگشت .بهلول پرسید :کجا؟گفت اجرتم راگرفتم . مرا باش که تفسیر برای قرآن خدا نوشته‌ام اجرش را از انسان ناتوانی چون خودم می‌خواهم.

روزی رسانی خدا از موضوعات مطرح­شده در ادبیات دوم ، سوم وپیش­دانشگاهی به شکل زیر است:

خواجه عبدالله می­گوید: «ای کریمی که بخشنده ی عطایی و ای حکیمی که پوشنده­ی خطایی(ادبیات دوم ص1)

هم­مفهوم سخن سعدی در دیباچه­ی گلستان است:

پرده­ی ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه­ی روزی به خطای منکر نبرد(ادبیات سوم ص1)

در کتاب سال آخر در غزل حفظی از سنایی در دو بیت گنجانده شده­است:

تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی /تو نماینده ی فضلی تو سزاوار ثنایی

همه عزّی وجلالی همه علمی ویقینی / همه نوری و سروری همه جودی وجزایی

همه غیبی تو بدانی، همه عیبی تو بپوشی  / همه بیشی تو بکاهی، همه کمی تو فزایی(ادبیات سال آخر ص)

وحافظ به خاطر طبع بلندش فقط منّت پذیر خداست:

بر در شاهم گدایی نکته­ای در کار کرد      گفت بر هر خوان که بنشستم خدا ر رزّاق بود

(در حلقه­ی رندان ص312)

وصائب باریک اندیش، ستّارالعیوب بودن خدا را این گونه بیان می­کند:

پــیــشـانـی عـفـو تـرا، پـرچـیـن نـسـازد جـرم مـا    آیــیـنـه کـی بـرهـم خـورد، از زشـتـی تـمـثـالـهـا؟

(دیوان ص   )

وپروین به همین سادگی خدا را ستارالعیوب می­خواند:

مــا بــخــوانــیـم، ار چـه مـا را رد کـنـنـد          عــیــب پــوشــیـهـا کـنـیـم، ار بـد کـنـنـد(دیوان ص)

«ناپایداری قدرت دنیا»

در ادبیات سال دوم، داستانی از سیاست­نامه «آورده­اند که عمرو لیث از اسماعیل سامانی شکست می­خورد....سگی می­آید و غذای عمرو را می­برد

عمرو با خنده به سپاهیان خود می­گوید :عبرت گیرید....»(ادبیات دوم ص 27)

در همین کتاب ادبیات دوم در سفرنامه­ی به سوی تخت جمشید ،عبارتی این چنین می­خوانیم:«کجا هستند پادشاهانی که به هنگام نوشیدن ساغر مرگ در این کاخ ها فرمانروایی می­کردند....»(همان ص 155)

گوته شاعر آلمانی حافظ­پرست نیز هجرت خویش را این گونه می­آغازد:

شمال و غرب و جنوب آشفته­اند تاج­ها در هم می­شکنند و امپراتوری­ها به خویش می­لرزند.(ادبیات سال آخر ص97)

سعدی ناپایداری قدرت خلفا را در این مورد مثال می­آورد:

بـریـن چـه می‌گذرد دل منه که دجله بسی          پـس از خـلـیـفـه بـخـواهد گذشت در بغداد(کلیّات ص668)

همین مضمون در بیتی از غزل شیوای خواجو در ادبیات سال سوم این گونه آ­مده است:

پیش صاحب­نظرا ملک سلیمان باد است     بلکه آن است سلیمان که زملک آزاد است....

خاک بغداد به مرگ خلفا می­گرید       ورنه این شطّ روان چیست که در بغداد است(ادبیات سال سوم ص 179)

حافظ که معاصر خواجوست همین مضمون را رنگی دیگر می­زند:

شکوه آصفی و اسب باد و منطق طیر   به باد رفت و ازاو خواجه هیچ طرف نبست(رندی نامه ص 92)

تجلّی خدا در همه­ی  پدیده­ها

لا تدرکه الابصار و هو یدرک الابصار

به دریـا بنگـرم دریا تـه ویـنـم              به صحرا بنگرم صحرا ته وینم

به هرجا بنگرم کوه و در و دشت           نشان از قامـت رعنا ته وینـم

عرفا تعبیر دارند که خداوند یک آن تجلی خود را از کوه طور گرفت که کوه متلاشی شد.

در الهی نامه­ی آندره ژید می­خوانیم «ناتانائیل آرزو مکن خدا را در جایی جز همه جا بیابی .هر مخلوقی نشانی از خداست  و هیچ مخلوقی او را هویدا نمی­سازد....(ادبیات سال دوم ص93)

همین موضوع با رنگی عارفانه­تر در ترجیع­بند هاتف آمده­است .

یـار بـی­پـرده از در و دیـوار          در تجلّی است یا اولی­الابصار

چشم بگشا به گلستان و ببیـن      جلوه­ی آب صاف در گل و خار

زآب بی­رنگ صد هزاران رنگ    لالــه و گل نگـر در آن گلـزار(ادبیات سال سوم ص183)

در غزل دیگر عرفانی از امام می­خوانیم:

بهار آمد و گلزار نورباران شد        چمن ز عشق رخ یار لاله­افشان شد

سرود عشق زمرغان بوستان بشنو      جمال یار زگلبرگ سبز تابان شد(ادبیات عمومی سال آخر ص 48)

وحافظ این مضمون را به زیبایی در سه بیت اول غزلی بیان کرده­است:

عــکـس روی تـو چـو در آیـنـه جـام افـتـاد          عـارف از خـنـده مـی در طـمـع خـام افـتـاد

حسن  روی تو به یک جلوه که در آینه کرد          ایــن هــمــه نــقـش در آیـیـنـه اوهـام افـتـاد

ایـن هـمه عکس می و نقش نگارین که نمود          یـک فـروغ رخ سـاقـیست که در جام افتاد....(رندی­نامه ص 97)

فروغی بسطامی نیز در ابتدای غزلی چنین می­گوید:

کـی رفـتـه‌ای زدل کـه تـمـنـا کـنـم تو را          کـی بـوده‌ای نـهـفـتـه کـه پیدا کنم تو را

غـیـبـت نکرده‌ای که شوم طالب حضور          پـنـهـان نـگـشـته‌ای که هویدا کنم تو را

بـا صـد هـزار جـلـوه بـرون آمدی که من          بــا صــد هـزار دیـده تـمـاشـا کـنـم تـو را

چـشـمـم بـه صـد مـجـاهده آیینه‌ساز شد          تـا مـن بـه یک مشاهده شیدا کنم تو را....(دیوان فروغی غ9)

عشق به بیان درنمی­آید

این که عشق آمدنی است نه آموختنی و قابل بیان نیست .بیان از تبیین عشق ناتوان است ؛موضوعی رایج در ادبیات غنایی است.

«عشق از امور درونی و وجدانی  است که راه شناخت آن­ها حصول و پدیدآمدن آن­هاست و عبارت­پردازی و بسط مقال آن توانایی را نداردکه آن­ها را چنان­که هستند بیان کند وباز نماید ولی به محض این که حاصل شد خود خود را بیان و تفسیر می­کند وپرده از حقیقت خود برمی­گیرد .خلاصه عشق وقتی دریافته­می­شود که در آدمی پدیدآید و تحقق یابد  ولیکن زبان بیان هراندازه که فصیحو روشن باشد باز از ادای مفهوم آن قاصر می­ماندو از این جاست که گفته­اند:

پرسید کسی که عاشقی چیست       گفتم که چو ما شوی بدانی(شرح،دکتر علی اصغر حلبی ج1 ص211)

در بیتی از مولانا آمده­است:

ای بـی‌خـبـر از سـاخـتـن و سـوختنی          عــشــق آمـدنـی بـود نـه آمـوخـتـنـی(رباعی )

نیز در داستان پادشاه و کنیزک فرصتی برای خروج از داستان می­یابد شرح ناپذیری عشق را این چنین بیان می­کند:

هــرچــه گـویـم عـشـق را شـرح و بـیـان          چـون بـه عـشـق آیـم خجل باشم از آن

گــرچــه تــفــســیـر زبـان روشـنـگـرسـت          لــیــک عــشــق بــی‌زبــان روشـنـتـرسـت

چــون قــلـم انـدر نـوشـتـن مـی‌شـتـافـت          چون  به عشق آمد قلم بر خود شکافت

عـقـل در شـرحـش چو خر در گل بخفت          شـرح عـشـق و عـاشـقـی هم عشق گفت(مثنوی ، دفتر اوّل ب115-112 )

در ادبیات سال دوم می­خوانیم:

بشوی اوراق اگر همدرس مایی       حدیث عشق در دفتر نگنجد( ادبیات سال دوم ص121)

و در ادبیات سال سوم در غزل سعدی  می­خوانیم:

چندین که برشمردم از ماجرای عشقت       اندوه دل نگفتم الّا یک از هزاران(ادبیات سال سوم عمومی ص88)

نقل است که درویشی در آن میان از او پرسید که عشق چیست ؟ گفت : « امروز بینی و فردا و پس فردا ». آن روزش بکشتند و روز دیگر بسوختند وسوم روزش به باد بردادند. یعنی عشق این است.

خواجه­ی شیراز در همین معنا می­فرماید:

زبان ناطقه از وصف شوق نالان است   چه جای کلک بریده زبان بیهده­گوست( رندی­نامه ص 129)

عشق عامل پویایی

      آن چه که عامل حیات و حرکت همه ی موجودات است عشق است و این را از کلام «مولانا» می‌توان دریافت:«آتش عشق است کاندر نی فتاد/جوشش عشق است کاندر می فتاد» یعنی عشق محرّک عالم هستی است.چون صدای نی عاشقانه است؛ سوزناک است . باده اگر می جوشد و می‌جوشاند به نیروی عشق است.

       پس عشق عامل کمال هر چیز است وهرچه که فاقد عشق است مرده و بی جانی بیش نیست استاد فروزانفر در توضیح همین بیت مولانا ,نظر حکمای قدیم را نقل می‌کند که«معتقد بوده‌اند عشق در همه ی موجودات ساری است زیرا هیچ موجود نیست که تمامت وکمال وجود خود را طالب نباشد و محرّک اشیا در عالم وجود همین عشق به کمال است....»(شرح مثنوی شریف ص15)

      بنابراین به تعبیر حافظ «به بوی زلف و رخت می روند و می آیند/صبا به غالیه سایی و گل به جلوه گری» خوشبویی صبا و جلوه گری گل نیز به خاطر معشوق است.

    گویند حضرت موسی تورات می خواند ، شخصی از شوق پیراهن خود را پاره كرد. حضرت موسی پرسید: ‹چه می كند؟ ›گفتند: ‹از شوق عشق پیراهن بر تن پاره می كند›. موسی گفت: به او بگویید:‹ از سر عشق دل را پاره كند .›عشق عامل حركت ما وبهانه و بهای زندگانی ماست . ارزشمندترین عنصری که خدا به صورت کامل فقط در وجود انسان قرارداده است عشق است «فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی/بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز» پس ارزش وجودی انسان بسته به عشق الهی است که او را از وجود مادی و کم ارزش می رهاند وبه افلاک می‌رساند.

باز مولانا می‌فرماید:عشق جان تور آمد عاشقا/طور مست و خرّ موسی صاعقا»(مثنوی دفتر اوّل بیت 26) پس عامل حرکت و سرمستی کوه طور نیز عشق الهی بوده است

این موضوع در ادبیات سال دوم بدین شکل بیان شده است:

عـشـق شـوری در نهاد ما نـهاد                     جان ما در بوته ی سودا نهاد

گفت وگویـی در زبان ما فـکند                 جست­وجویی در درون ما نهاد

از خمستان جرعه­ای بر خاک ریخت          جنبشی در آدم و حوّا نهاد(ادبیات سال دوم ص177)

باری عشق به هر چیز بی‌جان بیفتد به آن جان می ‌دهد واو را به حرکت وتعالی وکمال می رساند امّا سعدی همه ی تعبیرات را یک کاسه کرده است: چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب/مهرم به جان رسید و به عیّوق برشدم....گویند روی سرخ تو سعدی که زرد کرد/اکسیر عشق در مسم افتاد و زر شدم»(ادبیّات پیش دانشگاهی ص50 )انصاف بدهیم آن چه که سبب بلندی مقام سعدی وآوازه ی کلام اوست عشق است که درسخنان او موج می‌زند وگزافه نیست که غزل او را اوج کلام عاشقانه دانسته اند.

امّا نمونه های بیشتر:

 آورده جهان را به یکی زخمه در رقص/خود جان جهان نغمه ی آن پرده نواز است

 ای می بترم از تو پرجوش‌ترم از تو /من باده ترم از تو آهسته که سرمستم

 گرچه از آتش دل چون خم می در جوشم/مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم

 عشقت رسد به فریاد ارخود به سان حافظ/قرآن زبر بخوانی با چارده روایت

 بیستون‌کندن فرهاد نه کاری است شگفت/شور شیرین به سر هرکه فتد کوهکن است

خم ها همه در جوش و خروشند زمستی/آن می که در آن جاست حقیقت نه مجاز است

 همچو عشقیم درون دل هر سودایی/لیک چون عشق زوهم همه بیرون باشیم

 ای ذات تو در صفات اعیان ساری/اوصاف تو در صفاتشان متواری

 شده نرگس زبویت مست ومدهوش/گشاده دیده ها و گشته خاموش

      گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد /بالله کز آفتاب هفت فلک خوب‌تر شوی

 

دیده ی دوست عیب بین نبود

«حسن میمندی را گفتند :سلطان محمود چندین بنده‌ی صاحب‌جمال دارد که هریکی بدیع جهانی‌اند؛چون است که با هیچ‌یک میل و محبّتی ندارد که با ایاز که زیادت حسنی ندارد؟ گفت :هرچه در دل فرود آید در دیده نیکو نماید...»(گلستان ,چاپ دکتریوسفی ص132)

یا حکایت عاشقی که هر شب از فرات خروشان شناکنان می‌گذشت و پیش معشوقه ی خود می ماند؛لذّت وافر می بر د و صبح بار خاطر می‌بست ودوباره از راه خطرناک فرات برمی‌گشت .یک شب به معشوقه ی خود گفت آن خال زشت چیست که بر صورت توست؟ معشوقه گفت این مادر زادی است که تو تاکنون ندیدی .امّا از فردا نیا زیرا که در فرات غرق می‌شوی. عاشق پرسید چرا؟معشوق گفت :عیب‌جویی از من دلیل آن است که عشقت بر من کم شده‌است واین عشق و علاقه بود که تورا بر امواج خروشان فرات پیروز می‌ساخت.دیگر نیا که غرق شوی.امّا عاشق گوش نداد وجان به امواج خروشان فرات داد

نگاه عاشقانه فقط کمالات و زیبایی‌ها را می‌بیند و از دیدن عیوب و کاستی‌ها عاجز است«اگر بر دیده‌ی مجنون نشینی/ به غیر از خوبی لیلی نبینی»(ادبیات پیش‌دانشگاهی مجنون و عیبی‌جو ص57)پس نوع نگرش عاشق متفاوت است و همه ی عیب ها را هنر می‌بیند.و خوش‌بین است و این علّت لذّت زندگی عاشقانه است. همه‌ی عیب‌گیری‌ها از زمانی آغاز می‌شود که عشق عاشق رو به کاهش می‌نهد و یا حتّی عشق معشوق.

در داستان مولانا نیز خلیفه دچار ظاهر بینی شده است وپاسخ لیلی در مقابل او بسیار سنجیده است «گفت لیلی را خلیفه کآن تویی /کز تو مجنون شد پریشان و غوی /از دگر خوبان تو افزون نیستی/ گفت خامش چون تو مجنون نیستی»(مثنوی دفتر اوّل بیت‌های 407و408)

در عربی مثل است که:«حبّک الشّیء یعمی و یصم (دوست‌داشتن چیزی تو را کور و کر می‌کند)امّا معشوق زیبا هم نباشد عاشق شاعر, زیبایی‌آفرین است:

تو زیبا نیستی من کلک زیباآفرین دارم /تو شیدا نیستی من شور شیداآفرین دارم

در این گلزار از هر سو خرامد سرو آزادی/تو رعنا نیستی من چشم رعناآفرین دارم

تو با شیرینی شعر من این سان مجلس‌آرایی /تو گویا نیستی من طبع گویاآفرین دارم

بیشتر بشنویم:

هنرسنجی کند سنجیده ی عشق/نبیند عیب هرگز دیده‌ی عشق

ملامتم چه کنی ای رقیب در عشقش/ببین به دیده ی مجنون جمال لیلی را

 عیب کنندم که چه دیدی در او /کور نداند که چه بیند بصیر

به هر نظر بت ما جلوه می‌کند لیکن /کس این کرشمه نبیند که من همی‌نگرم

در چشم عاشقی که زبان‌دان راز شد/چین جبین یار کم از ماه عید نیست

چون غرض آمد هنر پوشیده‌شد/صد حجاب از دل به سوی دیده شد

گرزعشق اندک اثر می‌دیده‌ای /عیب‌ها جمله هنر می‌دیده‌ای

زعاشق هیچ‌کس معشوق را بهتر نمی‌بیند /برو از دیده‌ی وامق نظر در حسن عذرا کن

 لیکن آن نقش که در روی تو من می‌بینم /همه را دیده نباشد که ببینند آن را

[

هستی جز عشق معنایی ندارد

 هنوز چیزی ننوشته ام وبسیار توان نوشت اما به تعبیرمولانا «هرچه گویم عشق را شرح و بیان / چون به عشق آیم خجل باشم از آن»

هستی جز عشق معنایی ندارد .تنها واقعیّت جهان عشق است.وهرچه جز این است پندار و خیالی بیش نیست .به فرموده ی علّامه ی بزرگ «طباطبایی»«چه دارد جهان جز دل و مهر یار / مگر توده هایی زپندارها»و به همین دلیل است که خواسته ی« حافظ» از تمام جهان فقط عشق اوست:«گلعذاری زگلستان جهان ما را بس/ زین چمن سایه ی آن سرو روان ما را بس»پس جز عشق اگر خواسته ای است کم اهمیّت می نماید چون آن چه که باقی است عشق است واین خواسته ی دل است . عشق بالاترین نیاز آدمی است.«عرضه کردم دو جهان بردل کار افتاده / به جز از عشق تو باقی همه فانی دانست»

در اصل به تعبیر حافظ همه عالم طفیل عشق اند«جهان باقی و فانی فدای شاهد و ساقی /که سلطانی عالم را طفیل عشق می بینم» و مولانا عشق را طبیب همه ی درد و رنج های بی درمان زندگانی می داند: «شاد باش ای عشق خوش سودای ما /ای طبیب جمله علّت های ما /ای دوای نخوت و ناموس ما / ای تو افلاطون وجالینوس ما»

سعدی که این همه از عشق و عاشقی در سطح عالی سخن رانده ؛از اندک گفته های مربوط به غیر عشق نیز پشیمان است«هرچه گفتیم جز حکایت دوست /در همه عمر از آن پشیمانیم» و قدرت عشق عامل آفرینش و حرکت و پویایی است:«از شبنم عشق خاک آدم گل شد / صد فتنه و شور در جهان حاصل شد /سر نشتر عشق بر رگ روح زدند /یک قطره فرو چکید و نامش دل شد» و «اگر به مقامات عاشقی برسی /شود یقینت جز عاشقی خرافات است»

بیشتر بدانیم:

چو خوری دانی ای پسر غم عشق /تا غم هیچ در جهان نخوری

گر مرا هیچ نباشد نه به دنیا نه به عقبی /چون تو دارم همه دارم دگرم هیچ نباشد

در پرده ی پندار چو بازی و خیالی است /جز عشق تو هر چیز که در هر دو جهان است

 فلک جز عشق مهرابی ندارد /جهان بی آب عشق آبی ندارد

 جهان جانی ندارد بی نکویان /مگر این نیکوان جان جهانند

 گر نبودی عشق تا شوریده‌حالی را دهد /درد و رنج زندگانی هیچ درمانی نداشت

 جز یاد دوست هرچه کنی عمر ضایع است / جز سرّ عشق هرچه بگویی بطالت است

 زهی همّت که حافظ راست در دنیا و در عقبی / نیاید هیچ در چشمش به جز خاک در کویت


 بی نیازی از غیر خدا

شخصی تفسیری بر قرآن نوشته بود و به بغل گرفته می‌رفت با بهلول روبه‌رو شد .بهلول پرسید: کجا می‌روی ؟مفسّر پاسخ داد :تفسیری بر قرآن نوشته ام .پیش خلیفه می‌برم تا اجرتی بگیرم .بهلول پرسید: من مدّت‌هاست ؛تفسیر این آیه را می‌جویم :«ایّاک نعبد و ایّاک نستعین ...» در تفسیر این آیه چه نوشته ای ؟شخص مفسّر برگشت .بهلول پرسید :کجا؟گفت اجرتم راگرفتم . مرا باش که تفسیر برای قرآن خدا نوشته‌ام اجرش را از انسان ناتوانی چون خودم می‌خواهم.

سعدی نیز حکایتی به همین مضمون در گلستان می آورد که :پادشاهی پارسایی را دید گفت: هیچت از ما یاد آید؟گفت: بلی ؛وقتی که خدا را فرامش کنم.[یعنی هرگز تو را یاد نمی کنم چون خدا را فراموش نمی‌کنم.]«هر سو دود آن کش زبر خویش براند /آن را که بخواند به در کس ندواند»(گلستان سعدی)

پس به همین دلیل است که خواجه عبدالله انصاری می‌گوید :«الهی ما را آن ده که آن به ومگذار ما را به که و مه» (ادبیات دوم ص1) و نظامی درآغاز منظومه ی لیلی ومجنون می خواند :

«تا چند مرا زبیم و امّید /پروانه دهی به ماه و خورشید

تاکی به نیاز هر نوالم /برشاه و شبان کنی حوالم

از خوان تو با نعیم‌تر چیست / وز حضرت تو کریم تر چیست

از خرمن خویش ده زکاتم / منویس به این و آن براتم

تا مزرعه‌ی چو من خرابی / آباد شود به خاک و آبی»

همه‌ی ذلیل‌شدن‌های انسان به خاطر این است که به جای اتّکا به یک منبع مطمئن به فردی متزلزل و ناتوان تکیه می‌کند و با اظهار نیاز به غیر خدا خود را خوار می‌سازد. باید گفت :«یارب در خلق تکیه گاهم نکنی / محتاج گدا و پادشاهم نکنی» یا :« ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم /محتاج به غیر خود مگردان ما را»

«خواهم که به رحمت خداوندی خویش / این بنده ی شرمنده فرو نگذاری» و«ای نظامی پناه بر در تو /به در کس مرانش از در تو»

دوری از دورویی

الهی روا مدارکه پنهان ما از پیدای ما ناستوده تر باشدودر ورای صورت آراسته ی ما سیرتی زشت و ناهموارنهفته‌باشد.یا ارحم الراحمین »این عبارت درنیایش امام سجّاد آمده است و ما را به پرهیز از ظاهرسازی و ظاهرفریبی ومنافقی می‌خواندیعنی خدایا کاری کن که ظاهر و باطنم یکی باشد.

سعدی را حکایتی در گلستان است که «یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی‌ستودندو در اوصاف جمیلش مبالغه همی‌نمودند.سربرآورد و گفت من آنم که دانم.

ناصرخسرو نیز با تعبیری متفاوت نفاق را می‌نکوهد«به چهره‌شدن چون پری کی توانی /به افعال ماننده شو مرپری را» یعنی «صورت زیبای ظاهر هیچ نیست/ای برادر سیرت زیبا بیار» وحافظ از اهل ریا بسیار نفرت دارد وبه عنصری پناه می‌برد که رنگ ریا را ازاو بشوید« من وهم صحبتی اهل ریا دورم باد /از گرانان جهان رطل گران ما را بس» بنابرین باید به صدق کوشید تا سفیدروی گشت«به صدق کوش که خورشید زاید از نفست/ که از دروغ سیه روی گشت صبح نخست»

نمونه های بیشتر

به مارماهی مانی نه این تمام و نه آن/منافقی چه کنی مار باش یا ماهی

 طاووس را به نقش و نقاری که هست خلق /تحسین کنند و او خجل از پای زشت خویش

 ای بسا ابلیس آدم رو که هست/پس به هر دستی نباید داد دست

 کار مردان روشنی و گرمی است /کار دونان حیله و بی شرمی است

ای دلی که جمله را کردی تو گرم/گرم کن خود راواز خود دار شرم

 از برون طعنه زند بر بایزید/وز درونش ننگ می‌دارد یزید

 حرف درویشان بدزدد مرد دون / تا بخواند برسلیمی زآن فسون

 شیر پشمین ازبرای کد کنند / بو مسیلم را لقب احمد کنند

 برآن گونه که هستی خویش بنما/نه گرگی در دل و میشی فریبا

 به نزدیک من شبرو راهزن/به از فاسق پارسا پیرهن

 نکوسیرتی بی‌تکلّف برون / به از نیک نامی خراب اندرون

 پس بدان که صورت خوب و نکو / با خصال بد نیرزد یک تسو

ره راست باید نه بالای راست/که کافر هم از روی صورت چو ماست

رنگ تزویر پیش ما نبود / شیر سرخیم و افعی سیهیم

اخلاق زشت و صورت زیبا فضیحت است/کرباس را نه وصله ی دیبا کند کسی

 

بی‌کرانگی عشق

«عشق دریایی کرانه ناپدید /کی توان کردن شنا ای هوشمند» بیتی از چند بیت رابعه ی بلخی است که درآن چند بیت همه ی مفاهیم عشق را یک‌کاسه کرده است

آن چه که از این بیت دریافت می‌شود ؛بی‌کرانگی دریای عشق ,پایان ناپذیری راه عشق و وسعت و عظمت عشق است و نا توانی عاشق البته اگر عاقل هم باشد چون عقل در ملک عشق کاره‌ای نیست وعاقل نمی‌تواندبه رمز و راز عشق دست یابد. «در بزم بی‌دلان که خرد هیچ‌کاره است/پس امر امر دل بود و کار کار دل» البته عقل عقل منفی و مصلحت اندیش است امّا «رند عالم‌سوز را با مصلحت ‌بینی چه کار/کار ملک است آن که تدبیر و تأمّل بایدش»

پس دریای عشق را پایانی وکنارو کرانه ای متصوّر نیست و فقط عاشق حقیقی است که اهلیّت شنا در این دریا وغوطه‌خوردن را دارد ؛نااهل و بی نصیب از عشق ره به جایی نمی‌بردوملول وخسته می‌شود ؛به تعبیر مولانا«هرکه جز ماهی زآبش سیر شد/هرکه بی‌روزی است روزش دیر شد» این آب در کلام مولانا و در ادبیّات عرفانی تمثیل عشق بی پایان است ودشواریهای آن چنان که حافظ راست«شب تاریک و بیم موج وگردابی چنین هایل/کجا دانند حال ما سبک باران ساحل‌ها»

نمونه‌های بیشتر:

 سعدیا کشتی از این موج به‌در نتوان برد/که نه بحری است محبّت که کرانی دارد

 از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود/زینهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

      گریه‌ی حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق /کاندر این طوفان نماید هفت دریا شبنمی

 گفتم نهایتی بود این درد عشق را /هر بامداد می کند از نو بدایتی

     وقتی در آبی تا میان دستی و پایی می‌زدم/اکنون همان پنداشتم دریای بی‌پایاب را

 در این ره گرم‌رو می‌باش لیک از روی نادانی/نگر مندیشیا هرگز که این ره را کران بینی

 ما را زدرد عشق غم بی کرانه است/دریای بی کرانه سراسر میانه است

ای ابتدای دردت هر درد را نهایت/عشق تو را نه آخر شوق تو را نه غایت

 بی قراری همیشگی عاشق

خوشی معشوق به این است که عاشق خود را بی قرار می خواهد ودلخوشی عاشق نیز در همین نا آرامی و بی قراری است مگر زیباتر از حافظ کسی گفته که:«در نهان‌خانه‌ی عشرت صنمی خوش دارم/کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم» نعل در آتش داشتن کنایتی است از نهایت بی آرامی و دوری از«شادی و آسایش وخواب و خور»و این تأثیر عشق است که آسودگی عاشق را می‌گیرد

باز در بگومگوی فرهاد و خسروچنین آمده است:

«بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب /بگفت آری چو خواب آید کجا خواب/بگفت آسوده شو این کار خام است /بگفت آسودگی برمن حرام است»به تعبیر نظامی شاعر از زبان فرهاد عاشق در عشق آسودگی وجود ندارد دیده ی عاشق تا صبح دم بیداراست به بیان حافظ:«نقش خیال روی تو تا وقت صبحگاه /درکارگاه دیده ی بی‌خواب می‌زدم» اگر آرامش یابد دال بر بی وفایی اوست :«سعدیا گفت به خوابم بینی/بی وفا یارم اگر می‌غنوم» اگر عاشق بخوابد مدّعی عشق است«چشم مجنون چو بخفتی همه لیلی دیدی/مدّعی بود گرش خواب میسّر می شد» پس شب و روز عاشق یکی است«تو را در خواب چون بینم که مشتاقان رویت را /شب است از بهر بیداری و روز از بهر ناخفتن»یا شب ها ستاره شمردن که باز کنایتی است از بی خوابی«یا زدیده ستاره می‌بارم/یا به دیده ستاره می‌شمرم»

نمونه‌های بیشتر:

مزاج عاشق و آسودگی بدان ماند/که رنگ شعله هواهای معتدل گیرد

 بی‌زارم از وفای تو یک روز و یک زمان /مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم

 شبی خیال تو گفتم ببینم اندر خواب/دمی زفکر تو خواب آیدم خیال است این

 ور تو هستی مرد عاشق شرم دار/ خواب را با دیده ی عاشق چه کار

 خیال روی تو چون جز به خواب نتوان دید/شب فراق دریغا اگر بود خوابی

 دیشب به سیل اشک ره خواب می‌زدم/نقشی به یاد روی تو بر آب می‌زدم

آسودگی و درد طلب آتش و آب است/منزل نبود قافله ی ریگ روان را

سر فراگوش من آورد و به آواز حزین /گفت ای عاشق بیچاره ی من خوابت هست

       عافیت خواهی نظر در منظر خوبان مکن/ور کنی بدرود کن خواب و قرار خویش را